Monday, January 07, 2008

To snowy midnights

می دانم
شب های برفی این شهر
ستودنی ست
امتداد خیابان های خالی
چراغ های تنها
خانه های تاریک
می دانم
انتهای شهر خاموش
تنهایی ست
شاید هیچ صبحی نباشد
اما می مانم
میان این شب و شهر
در انتظار لحظه ای سپید
می مانم

4 Comments:

Blogger Unknown said...

این روزها
همه چیز واژگون است
همه چیز شکننده
ضعیف شده ام
ضعیف تر از قبل
به تدریج
کنار می کشم
از پاهایم
از پاهای بی جان
از دستانم
از دستهای بی تجربه
از سینه ام
از سلول های مرده
کنار می کشم
شماره ها می افتند
می چرخم
و در این چرخه های باطل
تمام می شوم

10:46 AM, January 08, 2008  
Blogger Iranian idiot said...

Yeah! They are coool!





They Are Secretive









And Grey though...

5:09 AM, January 24, 2008  
Anonymous Anonymous said...

می دانم و می مانم....و

1:59 AM, February 02, 2008  
Blogger The Union said...

kojayi?

8:11 AM, February 21, 2008  

Post a Comment

 

 

<< Home