Monday, September 24, 2007

One of these mornings

فصل سرخ
بی هیچ تلنگری
صبحی زود
خسته از مالیدن چشم هایش
سرو صورت شست
کت سبزی پوشید
سیگاری نعناعی
و چند سکه برداشت
سامرتایم را در گوش چپاند
کوله اش را یک وری انداخت
و در امتداد کوچه
برگ ها را
زیر گام های سست اش خرد کرد
...

1 Comments:

Anonymous Anonymous said...

کجا رفت؟
I wish I was there with him.

6:51 PM, September 25, 2007  

Post a Comment

 

 

<< Home