Sunday, March 23, 2008

...


روزها می سوزند همچنان
من می سوزم
بی آنکه شعله ای باشد
دود می کنم
سیاه می شوم
دندانهایم به هم می خورند
گوشهایم سوت می کشند
قلبم تندتر می زند
و چیزی در این شهر
از افکار فاسد و دست چندم
به لحظاتم چنگ می اندازد

Friday, March 14, 2008

Achtung! Achtung! grave danger of lunacy

دیوانه شدم
در حالتی کاملا عادی
چه بیراهه ای آمده ام
ترسناک
تلخ
حتی تصور نمی کردم
اینطور باشد دیوانگی
لعنت
به استدلال
به این چرخه های باطل

Tuesday, March 11, 2008

And you run and you run

سعی کردم
اما نتیجه تفاوتی با قبل نداشت
که باز انگشت ها به سمت ام
و دهان ها باز مانده بود
دفاعی ندارم
که کار از بحث گذشته
و این حکم
از جامعه و خانواده و دوست
بر من وارد است
...

Thursday, March 06, 2008

I`ll wake up older and just stop all my trying

روابط جدید دیگر حس آن قدیمی ها را ندارند
با اینکه به نظر همان آدمم
و دیگران نیز همینطور
و هنوز حالم به هم می خورد
از محافظه کاری و دورویی
اما دیگر جرئت گذشته را ندارم
که سعی ام در کنار آمدن است
تا کنار کشیدن

Monday, March 03, 2008

Don't tell me that i am free

نباید گیر کرد
بین این پوست انداختن ها
باید همه چیز رو جا گذاشت
و هیچوقت ندید
تیکه پاره های گذشته رو
از شبهای تنهایی
زمین های یخ زده
آدمهای دور
باید عادت کرد
به شمردن روزها
ساعت ها
دقیقه ها
ثانیه ها
لحظه ها
و منتظر بود