روزها می سوزند همچنان من می سوزم بی آنکه شعله ای باشد دود می کنم سیاه می شوم دندانهایم به هم می خورند گوشهایم سوت می کشند قلبم تندتر می زند و چیزی در این شهر از افکار فاسد و دست چندم به لحظاتم چنگ می اندازد
سعی کردم اما نتیجه تفاوتی با قبل نداشت که باز انگشت ها به سمت ام و دهان ها باز مانده بود دفاعی ندارم که کار از بحث گذشته و این حکم از جامعه و خانواده و دوست بر من وارد است ...
روابط جدید دیگر حس آن قدیمی ها را ندارند با اینکه به نظر همان آدمم و دیگران نیز همینطور و هنوز حالم به هم می خورد از محافظه کاری و دورویی اما دیگر جرئت گذشته را ندارم که سعی ام در کنار آمدن است تا کنار کشیدن
نباید گیر کرد بین این پوست انداختن ها باید همه چیز رو جا گذاشت و هیچوقت ندید تیکه پاره های گذشته رو از شبهای تنهایی زمین های یخ زده آدمهای دور باید عادت کرد به شمردن روزها ساعت ها دقیقه ها ثانیه ها لحظه ها و منتظر بود