Saturday, April 14, 2007

I slid myself through my head

اتاقم پنجره ای ندارد
صدای باران می اید
صدای رعد
خسته ام
با چشمانی دردناک
زل زده به صفحه ی مشعشع
تپش های باران را می شمارم
سیگور روس می اید
در اوج
زیر سیل باران
می چرخم به هر سو
با دستانی باز
از لغزش قطرات سرد
روی صورتم
زیر لباسهایم
داغ می شوم
پاهایم سست
تا لحظه ای پایدار بایستم
خیره به ابرها
که چگونه می خزند در آسمان
خیره به ماه
دیوانه ام
صدای رعد
صدای باران می اید
اتاقم پنجره ای ندارد

2 Comments:

Blogger anahYta said...

drivel ,
i can feel it through these words ,
there is still a small open window in your head or your soul ? maybe heart ,
no idea , but there is .

-a-

11:33 PM, April 17, 2007  
Anonymous Anonymous said...

اتاق دوست داشتنی..:)

4:27 PM, April 20, 2007  

Post a Comment

 

 

<< Home