Tuesday, April 24, 2007

The only thing you can rely on is that you can't rely on anything

داستان هایی که پشت چشمانم تلنبار شده
با انچه جریان دارد
و انچه گذشته می نامند
هیچ تناسبی ندارد
می دانم
و خود را همچنان فریب می دهم
پشت این دریچه های مقعر
برگ دیگری می گذارم
و غرق می کنم خود را
در این بی قیدی ملال اور
شاید بار دیگر
چهارشنبه ای
عصری
زنگی به صدا در آمد

Wednesday, April 18, 2007


Tuesday, April 17, 2007



Saturday, April 14, 2007

I slid myself through my head

اتاقم پنجره ای ندارد
صدای باران می اید
صدای رعد
خسته ام
با چشمانی دردناک
زل زده به صفحه ی مشعشع
تپش های باران را می شمارم
سیگور روس می اید
در اوج
زیر سیل باران
می چرخم به هر سو
با دستانی باز
از لغزش قطرات سرد
روی صورتم
زیر لباسهایم
داغ می شوم
پاهایم سست
تا لحظه ای پایدار بایستم
خیره به ابرها
که چگونه می خزند در آسمان
خیره به ماه
دیوانه ام
صدای رعد
صدای باران می اید
اتاقم پنجره ای ندارد

Tuesday, April 03, 2007

Emotional landscapes they puzzle me


قابی بی انتها
پر از برکه
از درخت
از سکوت
درختان برهنه یا نوپوش
چند چند
تاب می خورند
ابرها
تا آن دور دست ها ممتد
آسمان را عمق می دهند
هیچ رویایی نیست
هیچ فکری حتی
انچه هست
صدای دریا و باد
صدای قدم هاست
بوی رطوبت و موج
و خام ترین دلتنگی