I can see you, but i can never reach you
دستانم را می بندد
پاهایم را در پوست گردوهایی بزرگ فرو می کند
می گوید حالا هر تنه ای بخورم، باز جای اول هستم
و هر چه شدیدتر، مزه اش بیشتر است
سر و سینه می جنباند
و من اماده برای دریافت اولین فاز مثبت
و من موجودی بی اراده
دو روز می دوم و روز سوم به تف تف از تنگی نفس
در میانه راه
خود را اماده کرده ام برای بی مزگی ها
و اتفاقات عجیبی که خواهد افتاد
برای باران ها و بادها
و حتی سنگ هایی که در راه است
3 Comments:
va mohem ine
ke dar nahaiat ,
chizi dar rahe
chYzY !
-a-
چگونه است که پوست گردو با آدم چنین میکند؟
یک حس مشترک ولی به همه چیز ای ارزد
سقوط آزاد رو تجربه کردی؟
Post a Comment
<< Home