Friday, October 20, 2006

I can see you, but i can never reach you


دستانم را می بندد
پاهایم را در پوست گردوهایی بزرگ فرو می کند
می گوید حالا هر تنه ای بخورم، باز جای اول هستم
و هر چه شدیدتر، مزه اش بیشتر است
سر و سینه می جنباند
و من اماده برای دریافت اولین فاز مثبت
و من موجودی بی اراده
دو روز می دوم و روز سوم به تف تف از تنگی نفس
در میانه راه
خود را اماده کرده ام برای بی مزگی ها
و اتفاقات عجیبی که خواهد افتاد
برای باران ها و بادها
و حتی سنگ هایی که در راه است

3 Comments:

Blogger anahYta said...

va mohem ine
ke dar nahaiat ,
chizi dar rahe
chYzY !

-a-

12:13 AM, October 21, 2006  
Anonymous Anonymous said...

چگونه است که پوست گردو با آدم چنین میکند؟
یک حس مشترک ولی به همه چیز ای ارزد

2:49 AM, October 21, 2006  
Anonymous Anonymous said...

سقوط آزاد رو تجربه کردی؟

3:01 AM, November 02, 2006  

Post a Comment

 

 

<< Home