امروز دیگر انقدر از خوش بینی دور شده ام انقدر از بیخیالی فاصله گرفته ام که واقعیت مثل پتکی سنگی در سرم خرد می شود می بینم تکه تکه محتویات سرم که پرتاب می شود به هر سو و اینکه توان انکار هیچکدام را ندارم
باد پاییزی به پنجره های بسته می کوبد درختان پشت پنجره تاب می خورند چیزی درونم می جنگد دستی دو قرص بالا می اندازد سوپ روی اجاق می جوشد ظرفهای کثیف انباشته می شوند تلفن را کسی جواب نمی دهد دستمالی به سطل پرتاب می شود چیزی درونم مبارزه می کند لباس های گرم روی هم می ایند اهنگ های سرد تکرار می شوند نور از پرده های کشیده می گذرد چراغ را کسی خاموش می کند پتویی لرز را می کُشد پلک های سنگین روی هم می افتند
دستانم را می بندد پاهایم را در پوست گردوهایی بزرگ فرو می کند می گوید حالا هر تنه ای بخورم، باز جای اول هستم و هر چه شدیدتر، مزه اش بیشتر است سر و سینه می جنباند و من اماده برای دریافت اولین فاز مثبت و من موجودی بی اراده دو روز می دوم و روز سوم به تف تف از تنگی نفس در میانه راه خود را اماده کرده ام برای بی مزگی ها و اتفاقات عجیبی که خواهد افتاد برای باران ها و بادها و حتی سنگ هایی که در راه است
از کلام خالیم هر چه می نویسم نیز تکرار بی مزه ای بر این صفحه بی رنگ و بی روح می شود شاید بتوان این را نسبت داد به بی مزگی و بی رنگی و بی روحی دوران یا شاید من هیچوقت نخواهم شد انطور که می خواستم این که می گذرد و تلف می شود خودخوری می تواند باشد یا اینکه به همین خوش بینی هایم چنگ بزنم تا توان این را دارم حداقل و گیره هایی هم پیدا می کنم هر از گاهی سقوط را البته همیشه می بینم این روزها که حوصله هیچ متظاهر مقلدی را ندارم از خود بی خود شدن هم می بینم که به دنبال مبارزان خیالی به هر دری می کوبم اینها در موازاتم تاب می خورند و جاذبه سقوط و سرعت ازخود بی خودی ست که مرا در این مدار نگه داشته است تا امروز سعی کرده ام تاب خوردن هایم با رویاهایم هماهنگ باشد امن نیست اما بهتر است از سقوط یا از خود بی خودی کامل این دو را تدریجی می کند و مرا بی قید و بندتر خود را متاسف می بینم در انتها این نیز ازارم می دهد
از جایم بلند می شوم موزیک را دستی دلخواه می کنم اختلاف دمای بدنم را با محیط لمس می کنم طعم مزه ها را در دهانم می جوم فرو می دهم چیزی که از معده ام مدام بالا می اید مویرگ ها را می بینم که نازک تر شده اند
روی چمن دراز می کشم به پشت سرما را از برهنگی ها استشمام می کنم و رطوبت را به هر چیز می اید فکر می کنم دستانم را باز می کنم به ستاره ها خیره می شوم صدای دریا را که چه ارام است می شنوم موزیک را که ابدی ست ماه را می جویم که نیست